می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.
پیرزنی از آنجا رد می شد، وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!
و مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند؟!
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...
این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 1:46  توسط مهر زمینی
|
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:56  توسط مهر زمینی
|
زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 12:43  توسط مهر زمینی
|
پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .
وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 16:57  توسط مهر زمینی
|
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانة خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانة خدا شد. در راهِ مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد. خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانة خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه، مجدداً زمين خورد؛ او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانة خدا شد. در راه مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت، روبهرو شد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: «من ديدم تو در راه مسجد دو بار به زمين افتادي. از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهت را روشن کنم.» مردِ اول از او بسيار تشکر كرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همين که به مسجد رسيدند، مردِ اول از مردِ چراغ به دست، درخواست كرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري كرد. مرد اول درخواستش را دو بار ديگر تکرار كرد و مجدداً همان جواب را شنيد. مرد اول سؤال كرد که چرا او نميخواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: «من شيطان هستم.» مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح داد: «من تو را در راه مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمينخوردن تو شدم. وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهتان به مسجد برگشتيد، خدا همة گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همة گناهان افراد خانوادهات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمينخوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده ات را خواهد بخشيد. بنابراين، خواستم تا سالم رسيدن تو را به خانة خدا (مسجد) مطمئن شوم.»
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 12:57  توسط مهر زمینی
|
گاهی ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم
قورباغه و آب داغ
مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغیر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد!
از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد.سوخته اما زنده است !
گاهی ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم .فکر می کنیم که همه چیز روبراه است و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم گذراست .به سوی مرگ می شتابیم اما همان طور آرام و بی تفاوت ، در آبی که مدام گرم تر می شود باقی می مانیم .سرانجام می میریم ،شاد و پخته ! بی آن که متوجه تغییرات اطرافمان شده باشیم.
قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارائی" (درست انجام دادن کارها) باید "موثر" باشند(کارهای درست انجام دهند).و به این منظور باید مدام رشد کنیم ،باید فضا را برای گفتگو ،برای ارتباط با دیگران ،مشارکت و برنامه ریزی و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه بزرگتر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.
قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز اطاعت مهمترین عامل زندگی است و نه رقابت! به کسی که می توانیم دستور دهیم و از کسی که قدرت دارد اطاعت کنیم کجاست زندگی حقیقی ؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم ، اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم ...
منبع
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 16:42  توسط مهر زمینی
|
هیچ تا حالا فکر کردین این پستهایی که اینجا می نویسیم یه روزی میاد خودمون نیستیم و این پستها هنوز سرجاش هست کسی چی میدونه شاید دیدی صد سال دیگه نوه و نتیجه هامون میان این پستها رو میخونن و میگن یادشون به خیر همین الان یه نگاه به این وبلاگها بندازین ببینین اینها همه وبلاگهایی هستن که وبلاگنویساشون مردن . البته بعضی هاشون رو دوستاشون دارن براشون می نویسن و بعضیهاشون همونجور دست نخورده موندن و اما وبلاگهایی که من اسمشون رو میگذارم وبلاگهای ماندگار:
پریسا مرضیه (فریاد بی صدا) حسن نظری هادی مقنی عباسی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:46  توسط مهر زمینی
|
روزگاری مردی بود دارا، اما بیخرد. او وقتی خانهی زیبای سه مرتبه کسی دیگر را دید، و بر او حسد برد و بر این اندیشه که خود در مال و ثروت از آن مرد کم ندارد، خواست تا بنایی مانند آن، برای خویش بسازد.
او معماری را خواند و گفت تا چنان سرایی برایش بسازد. معمار پذیرفت و بیدرنگ به کار پرداخت تا نخست خانه را پی بریزد، و سپس طبقه اول و پس طبقه دوم و سرانجام طبقه سوم را بر آن بسازد.
مرد توانگر که از پیشرفت تدریجی کار ناآرام بود به معمار گفت: "من زیربنا یا طبقه اول یا طبقه دوم نمیخواهم؛ من همان طبقه سوم خوشنما را دوست دارم. همان را زود بساز."
یک فرد نابخرد، همیشه به همان نتیجه و یافته کارها میاندیشد، و تاب و حوصله کوششی را که بایسته یافتن نتایج نیکوست، ندارد.
هیچ بهره نیکو بیتلاش بایسته فراهم نمیآید، هم چنانکه بیساختن پایه و طبقههای اول و دوم، طبقه سوم را نتوان ساخت.
با تشکر از دلتنگی های یک عمه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:42  توسط مهر زمینی
|
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.
یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.
بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت .
او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند...
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !
جمله روز : ما نُدرتا" در باره آنچه که داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم .(( شو پنهاور ))
و به قول حافظ :
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
و انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد!
با تشکر از مامانی هستی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 8:33  توسط مهر زمینی
|
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت
.
یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید
...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند
.
فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد
...
روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید
.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود
.
اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی
".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم
".
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد
.
ا
شراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
کشاورز با افتخار جواب داد:"بله
"
با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد
...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد
...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد
.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین
!
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 18:26  توسط مهر زمینی
|